
و در اين سفره
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
دسترخوان دل
آشنايی از ميهن بازگشته که هميشه خود را غيرسياسی و گاهی حتا بيزار از سياست می خواند، پريشان خاطر و نوميد اما بستانکارانه، بدانسان که گويی از من طلبی داشته باشد، سرکوفت می زد که:«نگفتمت که بيخودی خود را خسته می کنيد.
نگفتم که اين شب بيداری ها و با قلم زخمه زدن و کاغذ به خون دل تر کردن بی فايده است. چند بار گفتم که رنجی که می بريد بی گنج است و اين تعريف و تمجيدتان از مردم هم، بسان وسمه بر ابروی کور! ...»
پرسيدمش چرا، مگر چه شده؟ حال چرا تا اين اندازه برآشفته هستی؟ پاسخ داد:«چه می خواستی بشود! اگر تو به جای من ايران را ديده بودی، به آدم و شرافت که دست از جان شسته و انتهار می کردی! فکرش را بکن، به هزار اميد از پس چند سال دوری، می روی آنجا که اندک زمانی از درد غريبی بگريزی، آنوقت نخستين شبی که تلويزيون ايران را تماشا می کنی، مردک ريشويی با پيشانی داغدار و چهره ای که هيچ نشانی از نور معرفتی در آن نيست را می بينی که به صد شوق و شادمانی اعلان می کند الحمدلله که بر اساس گزارش سازمان گردشگری، تنها در ده ماهه ی گذشته بيش از ده ميليون تن از امت ما به زيارت جمکران نائل شده اند! و شگفتا که اين هيولاوش آدم، خود را يک فرهنگور و مجری يک برنامه فرهنگی هم می خواند.
در فيلمی هم که چاشنی اين گزارش است، مردمی خردباخته را مشاهد می کنی که با مرثيه خوانی، شيون کنان و بر سر زنان و حتا پاره ای از آنها پاپتی و پياده به سوی آن حمارستان روان هستند که در چاههای عفن آن، برای امام زمان چلوکباب ريخته و عريضه اندازند! و تازه می فهمی که چه بر سر آن ميهن بدبخت و اسير و مردم بدخت تر و اسير تر از آن ميهن آمده است و آنگاه است که حس می کنی ای داد برمن که تو در خانه خود حتا از ديار غربت هم هزار بار غريبه تر هستی!»
اين آشنا که دهسالی هم می شد به ايران سفر نکرده بود، می گفت: «درد اصلی درد ملت است نه درد اين حاکمان سفله. چون گيريم که اين حکومت اهريمنی هم همين فردا ور افتاد، چه بايد کرد اما با قربانيان عقل باخته ی اين اوباش بی فرهنگ؟!» و افسوس کنان ادامه داد که:«تا آنجا که من ديدم، وارون اين تعريف و تمجيد ها که ما در خارج می شنويم، اين ملت نه تنها در تلاش رها ساختن خود از اين زندان جهل هزاره ای نيستند، سهل است که در اين ده ساله که من نديده بودم، چشم دل شان هم بيشتر به ظلمت و تباهی ها خو گرفته و بدين خاطر هم،«نور رستگاری» و «درخشش زيبايی حقيقت» آنانرا بيش از پيش آزار می دهد.»
گفتمش نکند از پريشان حواسی های دگر مردمان و مُلک ديگری سخن می گويی مرد، حواست کجاست! آخر مگر نديدی آن خروش های مستانه و آن حماسه های پرشوکت که جهانی به شگفتی و تحسين آورد! گفت: «چرا ديدم اما، تو ربع قرن است که ايران را نديده ای و نمی توانی تصور کنی که در اين مدت اين رژيم بی فرهنگ چه بر سر آن مردم نگونبخت آورده.»
او می گفت:«اين خروشيدن ها، بسان چهچه پرندگان خوگرفته بر قفس است و از برای دانه و آب، نه از شوق رهايی و سودای آن پرواز شکوهمند که تو می پنداری». می گفت:«درد اين مردم، درد نان کم کپک و بدون ماسه است حال فلانی! غم ماهی يک ـ دو باری گوشت خوردن، غم برنج سالم و بدون مواد سمی سپاه پاسداران جرم و جنايت و دزدی. و البته کمی هم غم آزادی.
آزادی اما تنها برای کمی آزاد تر آفتابی شدن در کوی و برزن، آزادی برای رخت دلخواه بر تن کردن و ديگر توهين نشنيدن، برای ميهمانی رفتن و رقصيدن و کمی دورگشتن از اينهمه رنج و مصيبت، کمی مشروب بی تازيانه خوردن. چه که رخت بربسته و رفته است ديگر آن پايکوبی ها و دست افشانی های از ته دل و آن شادخواری های قديم از ايران فلانی. از اينرو اينک حتا خوشی های اين ملت هم ديگر هيچ لطف و صفايی نداشته و بی روح است. ميگساری ها هم که بيشتر از سر درد است و چرخيدن ها هم که بسان رفص هندوان، برای گريز از زندان غم و سلول ناداری»
می گفت:«مبادا فريب سر و شکل و جراحی های پلاستيکی بعضی را بخوری که اين برون آرايی ها، همه برای گريز از خويشتن خويش و حقيقت اين روزگار تلخ تر از زهر است. چه که سی سال تخريب کيستی و غرور اين مردم و تبليغ از بام تا شام جهل و خرافه از سوی اين قوم اهرمن آيين و بدکردار، روان بخشی از مردم ما را آنچنان به پلشتی آلوده و ايشان را بگونه ای کهنه انديش کرده که آنگاه که دهان باز می کنند، به خيالت می رسد که همچنان و هنوز هم در روزگار سلطان محمد خربنده می زيند و در روستايی چند ده فرسنگ دور افتاده از شهر سمنگان و فارياب.»
و اين نيز که: «باز هم همه به قلياب سرکه بر آستان خانه ريختن برای مصون ماندن از بد چشمی همسايگان روی آورده اند. همچنين به پيشاب چهارپايان نوشاندن به زنان نازا برای بادار شدن، سه پستان و فلوس و قرص کمر و قرنفُل جوشيده خوردن برای علاج رُماتيسم و واريس و بواسير، حجامت انداختن، حُقه ی مهر بر گردن آويختن برای تحريک شوهر ترياکی چهارزنه، خاک تربت خوراندن مادران به دختران بد ويار خود و خلاصه اينکه، دوباره بيشتر مردم به جادو و جنبل روی آورده اند و کار دعانويسان و رمالان و کف بينان و جن گيران از نو سکه ی سکه است.»
و آن مرد مايوس، گفت و گفت و گفت و رفت، و پس از رفتن اش، من در انديشه و غم که چه بر سر مردم ما آورده اند اين قوم بی فرهنگ و پست! مايی که سی سال پيش خود را در رديف بافرهنگ ترين، مدنی ترين و باآبرو ترين ملتهای جهان می شمرديم و براستی هم بوديم، و همگی در حال انفجار از غرور و باددماغ. پندارمان هم اينکه ايران را يکشبه می توان به سويس و هلند و دانمارک مبدل ساخت و خردمندان ما(!)هم تنها و تنها وجود پادشاه فقيد را يگانه سد تحقق اين جهش می پنداشتند و حال...
ايران اسلافی و ايران اسلامی
و حال سه دهه پس از سقوط ايران، اکنون ديگر بی ترديد می توان گفت که جز چند استثنايی، نه کنشگران سياسی، روشنفکران و نويسندگان آن روزگار ما انسان های آگاهی بودند و راستی های ايران و جهان و چگونگی بالندگی جوامع را بدرستی می شناختند و نه اصولآ آن آمال تحقق پذير بود. به سبب همان بينوايی فرهنگی و پندار های کودکانه هم بود که ما از نو به روزگار پيشا ناصری باز گشته و اين چنين خاکستر نشين شده ايم.
چرا که حتا با يک برابری ساده هم می توان نشان داد که هم شيوه ی کشورداری ايران امروز در هزاره سوم، به مراتب پسمانده تر از يکصد و پنجاه سال پيش و روزگار پادشاهی ناصرالدين شاه قاجار است و هم آزادی های مدنی مردم ما کمتر. زيرا نخست اينکه «امت» خوانده شدن ايرانيان از سوی جمهوری اسلامی، جدای از بار معنايی که اين واژه ی «امت» در تاريخ، متون مذهبی و دانش جامعه شناختی دارد، دهها بار توهين آميز تر از «رعيت» خواندن شده مردم ما در عصر ناصری و پيشا ناصری است.
چه که در آن روزگار اگر «رعيت» ماليات و بيگاری به سلطان می داد، ديگر کسی را کاری با او نبود که آن رعيت رخت آستين کوتاه بر تن دارد يا نه، سر به سجده می گذارد يا خير، مشروب می نوشد يا نه، در روستا و خانه ی خود جشن و پايکوبی براه می اندازد يا نه و همسر و دختر وی، چکمه بر پای می کنند يا چارق و اُرُسی.
دو ديگر اينکه رابطه ی سلطان و «رعيّت»، يک رابطه ی زمينی و مادی بود که ما امروزه آنرا «رابطه ی کارگر و کارفرما» می ناميم. همچنانکه نام تاريخی آن روزگار «دوران فئودالی» يا «ارباب و رعيتی» است. يعنی رابطه ای که در آن، شخص ارباب، از رعيت خود تنها بهره کشی جسمی می کند نه روحی و معنوی.
بگونه ای که اگر رعيتی رفتار و کردار زشت ارباب را تاب نمی آورد، از روستايی که در تملک او بود، بيرون شده و به شهر می کوچيد، با يافتن کاری هم، در همانجا سکنا می گزيد. ديگر هم آن ارباب بدکردار حق امر و نهی و زور گفتن به وی را نداشت. چرا که ارباب، تنها مالک زمينهای روستا بحساب می آمد نه جسم و روح و باور و جان رُعايا.
و سرانجام و مهم تر از همه اينکه، با نگرشی به کيستی ناصرالدين شاه قاجار و سيدعلی خامنه ای و قياس انديشه ها و شيوه زندگی اين دو و همچنين مقايسه ی شأن و شخصيت افراد پيرامونی اين دو فرد، بسادگی می توان دريافت که«رعيت» همان ناصرالدين شاه ولنگار و بی کفايت اما در ظاهر جنتلمن، شوخ طبع، نقاش و نخستين عکاس ايران و از شاهزادگان و درباريان فهيم و باخانواده ی او فرمان بردن، هزاران بار شرف داشته بدين وضع خفت بار و شرم آور روزگار ما.
يعنی بدين که ملتی هفتاد و چند ميليونی و بسيار جوان تر و باسواد تر و به تبع آنهم، بسيار متجدد تر و بافرهنگ تر از آن روزگار، از سوی يک طفيلی بی سر و پای و مرثيه خوان بنام خامنه ای،«امت» خوانده شود. آنهم «امت شهيد پرور». فردی که در همان کاليبر و در اندازه ی شخصيت خود هم، هيئت حاکمه ای از بی فرهنگ ترين انگل های اجتماع ايران تشکيل داده.
هيئت حاکمه ای که به تحقيق، رئيس الوزرای منتصب آن و بيشترين اعضای دولت آن منصوب، نشاندگان در دو مجلس فرمايشی و مداحی آن، دادگستری آن، مقامات لشگری و ديگر مقامات کشوری آن، اکثرآ از غداره بندان و متجاوزان و باجخورانی هستند که خاستگاه اجتماعی ايشان بی فرهنگ ترين خانواده ها از بدنام ترين محله های تهران و ديگر شهر ها است.
بنابر اين می بينيم که حکومت اين روضه خوان ها آنچنان با پيشينه ی ايران و سطح فرهنگ و مدنيت مردم آن نامتناسب است که اگر حتا دو سده ی پيش از اينهم در ايران تشکيل می يافت، باز بی ترديد برای آن ايرانيان هم پسمانده می بود. چرا که حتا سطح شعور آن ايرانيان هم بسی بالا تر از درک ملايان امروزی بوده.
اين نيز فراچشم داشته باشيد که ملا ها پيوسته در حاشيه ی حکومت ها و در خدمت پادشاهان و امرا بوده اند و برای ايرانيان رجال سياسی محسوب نمی شوند. به بيانی ديگر، اين قشر حکومتگر و کاخ نشين کنونی، در سراسر عمر خود، تنها جيره خوار نظامهای سياسی و دلال محبت ـ صيغه خوان ـ شاهان بوده، نه وزير و وکيل و امير.
از اينروی هم در چشم انداز سياست ايران، ملا يعنی نوکر حکومت و به تبع آنهم، جمهوری اسلامی در ضميرناخودآگاه ايرانی، به مثابه حکومتی است که نوکر های فرومايه پادشاهان و اميران آنرا تشکيل داده اند و بدين خاطر هم اين آدمهای پست و بی مقدار، اصولآ شايستگی حکومت بر ايران و ايرانی را ندارند، حتا در صمير ناخودآگاه بی سوادان و ساده ترين روستائيان ميهن ما.
بخش نخست: مُغاک انحطاط



